باز تنها شدیم...
سلام پسره نازم مامان جونی با خاله جونی من دیروز رفتن واست گهواره گرفتن مدلش خرسی رنگش ابیه .راستی مامان بزرگت (مامان بابایی ) و خاله ی مامان یکی دو روزی پیش ما بودن امروز صبح مامان بزرگ رفت چون میخواست بره مشهد تازه بابایی هم میخواست بره ولی من اصرار کردم پیشمون بمونه نره خونه خیلی ساکت شده باز شب ساعت 10 خاله جونی من میخواد بره زاهدان حسابی تنها میشیم دلم گرفته چند روز دوروبرم شلوغ بوده حالا یهویی تنها میشیم کاش مام میتونستیم با خاله جونی یا مامان بزرگ میرفتیم ولی تو جاده میترسم که تو اذیت بشی مامان جونی بیشتر از من دلش گرفته چون ابجیش داره میره تنها میشه اونم به خاطر من و تو از شهر بیرون نمیره..که ما تنها نباشیم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


باز تنها شدیم... 
