مامانی رو خیلی ترسوندی
امروز 17 شهریور صبح که از خواب بیدار شدم یه کوچولو لگد زدی بعدش تا شب هرچی صدات میزدم جوابمو نمیدادی و تکون نمیخوردی کلی ناراحتم کردی اشکم در اومد تا به بابات موضوع رو گفتم که بریم دکتر بابایی گفت چیزی نیست رفتیم 3 تایی با ماشین دودور بابایی بستنی خرید تا یکم از بستنی رو خوردم تو شروع کردی به حرکت بعد خیلی خوشحال شدیم و بعد رفتیم مغازه ......................
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مامانی رو خیلی ترسوندی
